تلفن زدم، مامان و بابا داشتند چمدون میبستند که برند شیراز. اینکه الان دقیقا چه حسی دارم غیر قابل توصیفه! فقط میدونم باید یه جایی ثبتش کنم، اما نمیتونم. چون همیشه تمرین کردم نوشتههام پیوستگی داشته باشه حالا چه طوری میشه یه مجموعهای گسستهای از احساسات، افکار، و نقاط رو کنار هم چید. خیلی دوست داشتم که اینقدر جرات داشتم که بهشون بگم چمه. کاش میتونستم بهشون بگم که چقدر دوست داشتم این دفعه که میرن فقط از بهار نارنج تو اردیبهشتِ من سر مست نشن، از بهار، از عطر بهارِ مریم سرمست شند. ولی خوب نشده. شاید من انتظاراتم از خودم زیاد شده. شایدم باید یه جایی تسلیم شد، ایستاد، و گفت ۱۲ سال استقلال فکری و عملی دیگه کار نمیکنه. استقلالی آنچنان عاقلانه و در عین حال متعهدانه که چیزی جز خوبی، خوشی، خوشحالی، و افتخار پیوسته تو دهه گذشته به ارمغان نیاورده. بهشون اثبات کردم که همیشه بهترین تصمیمها رو گرفتم. شاید این زیادی منو مغرور، و اونا رو دلخوش کرده. نمیدونم. فقط میدونم باید صبور باشم، و از خودش، از خودش عاجزانه میخوام که بهم مسیر نشون بده.
میدونی قشنگی شطرنج به چیه؟ به اینه که وقتی دستت رو از رو مهرت برمیداری، اشتباه در حرکتت رو میبینی؛ این خوبه. اما ترس از اینکه نمیدونی چه فاجعهای میتونه پشت حرکتت باشه فلجت میکنه. بازهم این خوبه، من راضیم. جهنم وقتی میشه که مجبور بشی با چشمان بسته "شطرنج کور" بازی کنی؛ دیگه نه میتونی خودشو ببینی و نه دیگه، طبق جبر بازی، حرکتِ فیزیکی میتونه وجود داشته باشه واسه دیدن.
پینوشت: نمیدونم "شطرنج کور" میتون ترجمه درستی از blindfold chess باشه یا نه.
اونم فقط برای ثبت وقایع و احساسات روزانه ام در قالب یک مجموعه از "عسکهای فوری" که به صورت موتون ١٤٠ حرفی ذخیره شدند! برعکس بقیه پدیدها این ثبتها اصلا توزیع نرمالی ندارند؛ ٤٤ درصدشون تو ٧ ماهه گذشته بودن! شاید دیگه ١٤٠ حرف خیلی کوچیک باشه واسم. پس بد نیست یه جای بزرگتر بنویسم؛ اینجوری به یکی از برنامه های فراموش شده هم میرسم از وقتی که وبلاگ امیرعلی میخوندم.