۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه

شیراز؛ مولانا

تلفن زدم، مامان و بابا داشتند چمدون می‌بستند که برند شیراز. اینکه الان دقیقا چه حسی دارم غیر قابل توصیفه! فقط میدونم باید یه جایی ثبتش کنم، اما نمیتونم. چون همیشه تمرین کردم نوشته‌هام پیوستگی داشته باشه حالا چه طوری می‌شه یه مجموعه‌ای گسسته‌ای از احساسات، افکار، و نقاط رو کنار هم چید. خیلی‌ دوست داشتم که اینقدر جرات داشتم که بهشون بگم چمه. کاش می‌تونستم بهشون بگم که چقدر دوست داشتم این دفعه که میرن فقط از بهار نارنج تو اردیبهشتِ من سر مست نشن، از بهار، از عطر بهارِ مریم سرمست شند. ولی‌ خوب نشده. شاید من انتظاراتم از خودم زیاد شده. شایدم باید یه جایی تسلیم شد، ایستاد، و گفت ۱۲ سال استقلال فکری و عملی‌ دیگه کار نمی‌کنه. استقلالی آنچنان عاقلانه و در عین حال متعهدانه که چیزی جز خوبی‌، خوشی‌، خوشحالی‌، و افتخار پیوسته تو دهه گذشته به ارمغان نیاورده. بهشون اثبات کردم که همیشه بهترین تصمیمها رو گرفتم. شاید این زیادی منو مغرور، و اونا رو دلخوش کرده. نمیدونم. فقط میدونم باید صبور باشم، و از خودش، از خودش عاجزانه می‌خوام که بهم مسیر نشون بده.

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم در شکنم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر